تبليغاتX
هیچ وقت به فراخور زندگی سایرین در نمیام

هیچ وقت به فراخور زندگی سایرین در نمیام

هیسسس


تشریف ببردم از بلاگفا به اینجا. تمام.

+ نوشته شده در  2009/10/31ساعت 0:47  توسط سیامک  | 

کوتاه تر از یک حادثه

 



  سه و نیم صبح بود که خوابیدم، نه صبح بیدار شدم. صورتم را شستم، چای خوردم، آن موزیک نوستالژیک ایتالیایی رو گذاشتم، یه سیگار روشن کردم. لباس پوشیدم، باید می رفتم. همه ی لباس هایم تقریباً سیاه بود، حتی کیفم.

   بالاخره از خانه آمدم بیرون. عجله داشتم، دیر بود. رسیدم نزدیک خیابان، به ایستگاه اتوبوس که رسیدم، اتوبوسی که باید با آن می رفتم کمتر از یک دقیقه زودتر از من به ایستگاه رسیده بود و رفته بود. 

   خواستم تاکسی بگیرم. اولین ماشین که رسید جلوی من یه پیکان ِ تقریباً درب و داغان بود که دو نفر جلو نشسته بودند و راننده یه مرد پر ریش و پشم بود که اتفاقاً مسیرش با من یکی بود. سوار شدم. هم زمان با من یه خانم که چادر سیاه به سر داشت سوار ماشین شد.

   راننده انگشترهای عقیق درشت به انگشتانش بود و کلی تصبیح به آینه ی ماشین آویزان کرده بود. ریش های راننده و تصبیح های آویزان از آینه، بیشتر از آنکه صلیغه اش را نشان بدهد، عقاید اش را نشان می داد. 

   راننده درست سر اولین پیچ، در حالی که می خواست از میان دو ماشین بگذرد، ماشین اش به ماشین سمت چپی طوری که مقصر باشد با شدت برخورد کرد. در این لحظه راننده ی ریشو فقط زیر لب برگشت و گفت: چیکار می کنی؟ و پایش را روی پدال گاز فشار داد و طوری از میان ماشین ها با سرعت عبور می کرد که واضح بود قصد فرار دارد. به انتهای خیابان که رسید به جای مسیر اصلی دوباره دور زد به طرف پایین و در این زمان خانم چادر به سر که کنار من نشسته بود با ترس از راننده پرسید: ببخشید از کدوم مسیر تشریف می برید؟ راننده جوابی نداد و به راه خودش ادامه داد و دوباره افتاد تو مسیر اصلی و راه درست را پیش گرف.

   راننده انگار آشفتگی ِ تمام بشر را با خودش حمل می کرد، انگار که خیلی قبل تر از این مسخ شده بود. 

   پس از چند دقیقه که در مسیر صحیح حرکت کرد، دست کرد تو داشبورد ماشین و یک نوار برداشت. نوار را درون ضبط ماشین هُل داد. صدا بلند بود:

"آموزش نوحه خوانی"

"جلسه اول"

"بیت اول"

"حسین...".


مهر 1388


+ نوشته شده در  2009/10/4ساعت 22:20  توسط سیامک  | 

هدیه ای به بهترین دوست

بعد از دوران بچگیم کمتر پیش می اومد از ته دل بخندم و واقعن شاد باشم. دائم افسرده بودم و به خودکشی فکر می کردم. نمی تونستم از چیزایی که وجود داره لذت ببرم.

تا اینکه بهترین اتفاق زندگیم افتاد، رفتن به دانشگاه، البته نه خود دانشگاه بلکه شناختن دوستی که تاثیر خودش رو در زندگی من گذاشت.

می خوام تو چند کلمه تعریفش کنم:

ساده، سالم( از هر نظر)، با سواد( در حد خودش) شاداب، دوست داشتنی و بی شیله پیله.

این آدم مسیر زندگی من رو شروع کرد به تغییر دادن به طور ناخودآگاه، بدون اینکه کار خاصی بکنه، فقط با وجودش.

تا به امروز کلی چیز ازش یاد گرفتم.

وقتی می بینمش معلومه باید بهش اطمینان کنم.

بهم یاد داد چطوری می تونم از کوچک ترین چیزها لذت ببرم.

بهم یاد داد که کارمو انجام بدم و احمق نباشم.

به من نشاطی رو داد که فقط تو دوران بچگی تجربه کرده بود.

این آدم اینقدر مهربونه که من رو پسر خودش می دونه.

از قضا امروز تولد این آدم دوست داشتنیه.

منم هدیه ای ندارم بهش بدم جز این پست.

    

    تولدت مبارک 



+ نوشته شده در  2009/10/3ساعت 5:41  توسط سیامک  | 

درباره ی او


سایه ای

در 

چهار گوش ِ

دیوار

مهتاب را

صدا می زند

او هنوز نیامده

نه فقط او

که حتی

برگی هم

با زمین

هم آغوش 

نشد



این روزها هیچ چیز هیچ چیز را لمس نمیکند

+ نوشته شده در  2009/9/29ساعت 21:59  توسط سیامک  | 

عشق بهتر است یا شهوت




در خیابان های شهر

تن به هرکس می فروشد

دخترک روسپی نما




ن: چقدر شرایط ناجوری است وقتی دختری بهت گیر بده 

ولی تو عاشق مادرش شده باشی و روت نشه بهش بگی.


+ نوشته شده در  2009/9/21ساعت 3:45  توسط سیامک  | 

شب




با جاروی درازش 

شب را سر می کند

رفتگر بیچاره

+ نوشته شده در  2009/9/8ساعت 23:0  توسط سیامک  | 

خواب آلوده




صدای اذان رسا

او خوابیده است

با گرسنگی هایش



پ.ن: انتظار درک این پست به همه می رود ، تا ته.





.

+ نوشته شده در  2009/9/1ساعت 11:23  توسط سیامک  | 

اینگونه دوستت می دارم




وقتی مست می شوی و مرا

با زور به تخت خوابت می کشی

ناز هم نمی کنی

از همیشه هم داغ تری

بیش تر دوست می دارمت

پس

قدحت رو پر می کن و سر بکش

ادای تنگ ها را هم در نیار

من تو را اینگونه بیشتر دوست می دارم.



پ.ن: این پست مخاطب خاص هم دارد.

پ.ن: پست کردن دو پست پشت هم پشتکار مرا می رساند.



.

+ نوشته شده در  2009/8/28ساعت 11:14  توسط سیامک  | 

گه گیجه



در ایران چه آدم خوبی باشی چه آدم بدی باشی در هر صورت اشتباه کردی.



پ.ن: پس از کلی hesitation گری بالاخره تصمیم گرفتم همینجا بمونم.

پ.ن: ممنون از حامد بزرگ بابت تنظیم کردن این قالب جدید و زیبا.

+ نوشته شده در  2009/8/28ساعت 10:37  توسط سیامک  | 

بازی

داستان از این قرار است که قبل از مردن 5 نفر رو انتخاب کنم که 1 روز باهاشون باشم. 

در ضمن همه این افراد باید معروف باشند نه افراد خانواده یا دوستان.


1Tarjei van Ravens بیاد که با هم درباره موزیک "Cliche"و "Raw Meat" صحبت کنیم تا شاید بفهمم ماجرای "Raw Meat" چه بوده است.

2Asia carrera بیاد که بشینم و ساعت ها به لبخند گرم و چهره ی جذابش نگاه کنم و ادامش رو هم که میدونید.

3.Jerome David Salinger بیاد که باهم ساعتها راجب

کتاب"The Catcher In The Rye " و شخصیت شاهکار

"Holden Caulfield" حرف بزنیم.

4. Bohumil Hrabal بیاد که با او راجب اثر دیوانه کنندش

"تنهایی پر هیاهو" حرف بزنیم و حرف بزنیم.

5.Gabriel Omar Batistuta بیاد تا یه دست گل کوچیک با هم بزنیم. 


ممنون از حامد گل بابت دعوت.


پ.ن1: اسامی کسایی که میخوام دعوت کنم رو ننوشتم چون اینجا هست.

پ.ن2: از این که این همه وقت نبودم متاسفم و قول می دم دیگه ناپدید

نشم و جواب کامنت ها رو سریع بدم.

پ.ن3: در ضمن جواب همه کامنت های پست قبلی رو زیر خودشون دادم تا ابهام

پی نوشت قبلی که قرار بود ازاین نامردستان برم از بین بره.

پ.ن4: سخت ترین کار تو دنیا اینه که تو تهران رانندگی کنی ولی فحش ندی.


+ نوشته شده در  2009/8/21ساعت 1:30  توسط سیامک  | 

مینیمال یا میمیمال

                   در این گرمای تابستان

                                  حرارت آغوشت 

                                          منزجر می کند مرا


پ.ن: این مدت که نیستم در تدارک کوچ از این نامردستانم.

پ.ن2: جواب همه ی کامنتای پست قبلی رو زیر خودشون دادم.


+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 19:42  توسط سیامک  | 

او که رفته

هوا هم که تاریک است

از چه مینالم من؟


+ نوشته شده در  2009/7/29ساعت 0:21  توسط سیامک  | 

don't say i didn't tell you

 

                                         There's no answer

                                   To my questions 

                       That's the why I'm still seeking

 

پ.ن: اين پست و با كتك از تو مغزم كشيدم بيرون.

پ.ن2: اونايي كه براي تبادل لينك كامنت مي گذارند همان هايي هستند كه جوان هاي مردم را در خيابان با تير مي زنند.                           

+ نوشته شده در  2009/7/25ساعت 6:21  توسط سیامک  | 

confusing

 

پیش از صبح

تلخی آخرین سیگار

مانده است هنوز

 

 

پ.ن: کاش می دونستم دلم واسه کی تنگ شده. این و بدجور از ته دل گفتم.

 

+ نوشته شده در  2009/7/22ساعت 2:40  توسط سیامک  | 

کودکانه

 

شتافتم.. بی هیچ تردید

مشتاق تر از فصل کودکی

او آمد..

ولی دروغ گفته بود.

 

پ.ن: انتظار درک این پست وجود ندارد.

+ نوشته شده در  2009/7/12ساعت 9:14  توسط سیامک  |